سلام بر مردم خداجوی ایران، سلام بر ملت غیور و مبارزان راه حقیقت علیه ستم عابربانکان، سلامی چو بوی خوش لاستیک آتشزده و کوکتل مولوتوف بنزینی مخلوط با پودر صابون سبز گلنار مخصوص حمام. سلامی به گرمی خرداد و شکست سترگ آن، سلام بر حماسه آفرینان 11 میلیونی که اکنون به دلایل کاملاً روشن به عدد افتخارآفرین 03/ میلیون رسیده اند. این شکست نبود عدمالفتح بود لیکن شما با حضورتان پای صندوقهای بلدیه ثابت کردید که مرد عرصه خون و آتشید. سلام بر مادران سابقاً داغداری که فرزندان مفقودالاثرشان مفقودالجسد شدند و سپس با دم مسیحایی این جانب و همکار عزیزم جانی دوباره گرفتند و اکنون در کنار شما مشغول خوردن مغز تخمه کدوی سبز مزمز هستند؛ آفرین بر همت و اراده پولادین شما. سلام بر شهدای راه حقیقت که شهادتشان با ما هماهنگ نشد ولی عملیات، موفقیت آمیز و تحسینبرانگیز بود. سلام بر پزشک متعهد و طبیب حاذق، آرشخان حجازی که در عملیات کوچه پس کوچههای خیابان کارگر به سوگند مقدس پزشکی خود وفادار ماند و رول خود را جانانه ایفا کرد. من از همینجا به او که ناگزیر به اقامت در لندن است سلام و برای گونههایش ماچ میفرستم. احسنت، احسنت بر کاسپین ماکان نامزد سابق ندا که با شجاعت اتمّ و اکمل پا به سرزمینهای اشغالی گذاشت و با صهیونیستها ملاقات کرد؛ کاری که در نوع خود بینظیر بود و خیلی شهامت میخواست. سلام بر او هر جا که هست. آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا بهسلامت برش گردان که سالگرد در پیش است کارش داریم. نامزدهای اینجا دیگر حاضر نیستند حماسه بیافرینند دستمان خالیست. سلام بر همکار عزیز و جانفشانم که با وجود 80-70 سال سن بابرکت، هنوز مثل جوانان میخروشد و تجاوزهای پنهان را آشکار میکند. این فرزند احمد که بلوتوثهای داخل گوشیهای مردم گواه آن است که او تا چه حد باهوش، بافراست، تیزبین، موقعیت شناس و باذکاوت است و سرعت انتقال ذهنیاش اخیراً با سرعت نور برابری میکند. آفرین بر او و افشاگریهایش. سلام بر قربانیان تجاوز که شجاعانه از کشور خارج شدند بلکه آن سوی آبها یک آب و نان و مقرری بگیرند؛ چرا که اینجا به بیکاران و خودموردتجاوزبینندگان اعانهای نمیدهند. سلام بر سبزهای کوچیده یا کوچانده شده از وطن که در حماسه حمله به سفارتهای کشورمان دلیرانه عاجز ماندند و گزارشها حاکیست پلیس گور به گور شده آنجا که حماسه آفرینان را بازداشت نمود با آقای رادان در ارتباط بودهاند.
ملت غیور سبز مآب ایران! به لطف الهی، سالگرد حماسه 22 خرداد (بخش 03/ میلیونی) در پیش است و از آنجا که جوانان غیور پای صندوقهای بلدیه، اکنون شوربختانه در حبس بهسر میبرند از شمار ما کاسته شده است؛ آنهایی هم که در حبس نیستند نمیدانم چرا مثل نفتالین موجود در هوای باز یکهو تصعید و غیب شدند اما بوی آنها هنوز بر جای مانده است؛ لذاست که خواهشمندم جان مادرتان از حالت بخار به حالت جامد درآیید و به کمک ما بشتابید. به هر کجا نظر میافکنیم ملت مشغول کار و بار خویشند و انگار تمایلی به شرکت در مراسم سالگرد حماسه شکست را ندارند. من دیگر غیر از حنجره، کجای خودم را ... بدهم تا شما بیایید؟ (سرویراستار روزنامه تندروی کیهان! سلام علیکم؛ خودم به اندازه کافی ملاحظه کردهام شما بیخیال این تیکه بشوید چایتان را بنوشید سرد نشود.)
عرض شود که بله ... خانومها و آقایان سبز ملاحظه نمایند که امسال با پارسال لختی تفاوت دارد. بنده در اینجا تفاوتها را برمیشمرم خودتان مراقب باشید. اولاً آن والدینی که فرزندانشان در حبسند و به من اشکال کردهاند که چرا از خارج گود فرمان آتش صادر میکنم و چرا فرزندانم را به این معرکه نمیفرستم ملاحظه کنند که نمیشود. من برای سلامتی خود به حکم عقل و نقل باید اهمیت قایل شوم. کدام یک از شما میتواند این همه بیانیه بدهد و از زندان و محاکمه بگریزد؟ این خودش قلقی دارد که فقط در دست من است و شما کارتان را بکنید. شما بیایید بقیهاش با من. به بچهها هم سفارش میکنم همراه محافظان تا آخر خیابان سلسبیل نرسیده به آزادی بیایند، شعار مختصری بدهند و برگردند. ملحفه نسوز هم احتیاطاً همراهشان میفرستم ولی شما توقع نداشته باشید که بچههای من بیایند عابربانک را از جا بکنند و صندوق بلدیه را بنوازند. این کار فرزندان شماست. من اگر فرزندانم خونی از دماغشان بیاید دپرس که بودم دپرستر میشوم و رهبری جنبش به مخاطره میافتد؛ لذا اجازه بدهید ما در کنار خانواده کار خودمان را بکنیم. مهم آمدن شماست که بحمدالله جانهایتان را در طبق اخلاص مینهید و حضور بههم میرسانید. این از این.
اما تفاوت ها: یکی این که امسال شمار زیادی از همکاران من تاب مقاومت در مسیر را نداشتند و به بهانه واهی " چی فکر می کردیم چی شد" از معرکه کنار کشیدند لذا از کلیه علاقهمندان به حادثه و اکشن و عشق بدلکاری و شکم سیرها که از فرط سیری دنبال تنوع می گردند و مثلاً همین جوری به یاد کودکی دوست دارند قلوه سنگ پرتاب کنند، به علاوهی جمیع زخمخوردگان نظام که به هر دلیلی طرد شدهاند و لو این که مشکل اخلاقی و مالی داشته باشند ( بالاخره انسان جایز الخلاف است) به همراه معمرین و پیشکسوتان ملی مذهبی که اخیراً بدون هماهنگی با بنده بیانیه دادند و گفتند از رادیکالیسم باید پرهیز جست و این در ذات خود حرف غلطیست خواهشمندم در یک جلسه مشورتی خدمت بنده برسند تا گرای لازم برای برهم زدن این نظم و سکوت قبرستانی را خدمتشات تقدیم کنم.
تفاوت دیگر امسال آن است که آقای آملی لاریجانی فرمودهاند این بار مسامحه نمیکنند و دست بزن نظام را نشانمان خواهند داد. خب اولاً خدمت ایشان عرض سلام و اخلاص دارم و امیدوارم این دست بزن را همچنان در آستین نگه دارند و ما را مورد نوازش قرار ندهند چون بالاخره ما استخوان خورد کرده نظامیم و آن موقع که مملکت را با همه اختلافها اداره میکردیم و در اطلاعات نخستوزیری به اتفاق " اکبر منکر " کارهایی میکردیم که امروزه خیلی نمیتوان از آن سخن گفت و جنگ را هم میخواستیم به شیوه آسید ابوالحسن بنیصدر اداره کنیم اما نگذاشتند اون موقع شما مشغول درس و بحث طلبگی خودتان بودید و در مدرسه مرحوم میرزا هاشم آملی - پدرتان - تخم مرغ کوپنی ما را میل مینمودید. پس نمکدان نشکنید و حرمت این پیشکسوت سابق پشت جبهه و فرمانده کنونی رزم خیابانی را نگه دارید. ثانیاً قول میدهیم امسال دیگر کاری به اموال عمومی و زبالهدانها نداشته باشیم بلکه از طریق مسالمتآمیز با شعب بانکها مذاکره میکنیم تا موجودی خود را بدون حرف اضافه در گونیهای پلمب شده تحویل ما بدهند وگرنه خدای ناکرده نوبت سوسیس کوکتل مولوتوف میرسد و آنچه نباید، رخ میدهد. بالاخره هر جنبشی و هر رهبر جنبشی خرج دارد؛ از فرهنگستان که به میل خودمان اخراج شدیم؛ در دانشگاه هم میل نداریم تدریس کنیم؛ نقاشیهایمان را هم که کسی نمیخرد؛ همین دیروز یک گونیاش را دادیم به نمکی و 200 تومان گرفتیم؛ از کجا بخوریم؟ لذاست که عرض میکنم از طریق مسالمت آمیز وارد خواهیم شد؛ گرچه بعید است من و همکارم مستقیماً در آنارشیزم خیابانی شرکت کنیم چون من معتقد به دموکراسی البته بدون احمدینژاد و مخالف آنارشیزم هستم ولی خب گاهی کار از دست دوستان بنده درمیرود و من در همینجا آنان را به آرامش دعوت میکنم.
تفاوت دیگر آن است که مسیر میدان امام حسین - آزادی قدری برای امسال فراخ مینماید. مستحضرید که بعضی دوستان، مشکل خانوادگی دارند؛ برخی هم نیاز به استراحت دارند نمیآیند؛ لذا مسیرهای آشوب بدین وسیله اصلاح میشود: مسیر شماره یک خیابان استخر از دم نانوایی اول تا سبزی فروشی دوم. مسیرها را کوتاه گرفتهایم دوستان خسته نشوند. مسیر شماره 2 از ابتدای خیابان 30 تیر تا نرسیده به چهارراه اول می پیچیم سمت راست داخل بنبست همانجا یک صندوق چوبی روشن میکنیم و با یک بیانیه غائله را ختم می کنیم. مسیر شماره 3 خیابان ظفر بخش یک طرفه آن که مناسب حجم جمعیت است تا نرسیده به خیابان ولیعصر چون آنجا ممکن است ضدانقلابیون باشند و به شما آسیب برسانند. دوستان، نرسیده به خیابان ولیعصر به سوپر مارکتها مراجعه و گلویی تر کنند و بهسلامتی به خانههایشان برگردند. همین که وظیفه انقلابیتان را به انجام رساندهاید و زندان نرفتهاید جای شکرش باقیست. مسیر شماره 4 ... بله؟ ...ببخشید عیال مربوطه پشت تلفن مشغول مصاحبه با اشپیگل است و می گوید مرا هم خواسته؛ با اجازه شمایان من بروم و بیایم؛ مسیر شماره 4 را یک فکری بکنید کجا باشد بهتر است؛ ترجیحاً بر روی کیسهایی فکر کنید که عرضشان بقاعده عبور یک ماشین و در هر 100 متر یک فقره سوپر مارکت سبز موجود باشد. حامیان جنبش زرد و پلاسیده سابقاً سبز! فعلاً خدا نگهدار.
به یاد مرحوم ابوالقاسم حالت
یکم- یکم آغازم از آن حرف نشایسته و بایسته که بیرون شد از آن فمّ نشُسته که زنم بمب دو هسته به سر مردم بنشستهی قائم به اصول و صد و هفتاد عقیده که یکی را نتوان سست نموده! این حرف و دو صد حرف گزاف دگرش را چه کنم نقد؟ سیه چردگیش را بگذارم کم آواز خش آلوده و ذهن غلطآمیخته او؟ که زند هر دو سه روزی یکی از حرف صهاین و نباشد خود او را نظری مستقل از کفر و دروغ، که در این شهر شلوغ، هر چه انسان هلوع، کنتور حرف گزافش بپریده به سه سوت. یکی از آدمیانی که شناسد لغت حرف زدن با او را، متصل گویدش ای آنکه زدی آمدی ز افریق به آن لاس وه گاس و هنوزم متحیر تو بماندی که چه گونه بخری یک سگ لاس، که یه وقتی نکند پارس به وقت زدن یک گیلاس... نتوانی که بفهمی که چگونه است طریق زدن صحبتای پلتیکی که یه هو با نخ صهیون نروی تو ته چاه سلف امریکی.
دویم- دویم آنست که عدلیه به پا کرد مراسم که در آن، رفت هر آنچه دلاری که بماند از صله نوبلِ آن زن که در افرنگیه می زیست، مکشوفه و بیریخت، گرفت او دو سه حامی که یکیشان به برون شد با قهر، که نشد فرصت حرف، و یکی متهم تکیه زننده به سند، که مثال نی قلیان مانَد، همی از جایزه صلح نوبل گفت که هر کس که نشاید بگرفتن مگر آنکس که شود داخله در مردم لوط، و هر آن کس که شود حامله در ماهه اوت، قبل از آنکه بشود عقد ثبوت.
سیم- سیم احوال کراری شیوخ مزدور، که فرستند مسیج غلط از راه دور، که جزایر بود از سهم ابونا المقبور، گویم او را اگرت بود یه مثقال شرف، و به هش سال نبودی تو در آن جنگ، طرف، می بدادم به تو یک ذرع از آن جا که عرب نی انداخت، چون که رفتی و تو حالش چو ببردی به همه سوز و گداخت، خبرش را بده بی ساخت و پاخت، که منم منتظر قهر الهی که فرود آید و پیچاند و بندد سجل عمر تو چون قوم ثمودی که همه پاک بباخت.
چهارم- چارم احوال پروگرس شدن مملکت محروسه، ز سلاح و سپر و سنبه و تانکی که بساخت اون روسه، لیکن از فرط کرشمه ندهد زود و کند ناز که امروز روز ماچ و بوسه. گفت ارتش که بسازم یه رقم موشک اس 300 گِرد، که رود داخل جوّ و بزند برجک نایل و هات برد! یک رقم ناو برون داد که چشمان ورم کرده کفار، برون از حدقه، آمد و داخل نشد از غصه هنوز، بسکه شیک و زبل و چابکی اش داد بروز. به خطاب اوبامای شُلَکی، گفته بودند رؤسای حرس مملکتی: چی میگی حرف میزنی، تو عین اسمال یه کتی؟ بکش اون آب دماغت به بالا... نخوری سیلی مردم یه هوکی!
پنجم- پنجمین بخش از این رقعه چاپ سنگی، ربط دارد به دو عرض کوچک فرهنگی، موزیک و هم قلم و رنگ و کتاب و افلام، سینما و هنر و دانش و کیش و اعلام، عکس و مکث و هنر آبستره، رئال و کوب و داوینچی که همه اش اوسّاتره. غرض این است که بعد از شکم مردم و سوخت و سوبسید، نوبت ذهن رسید. نوبت عاشقی یک قلم و کاغذ شد، وقت چاپ و اسکن و مطبع شد. سینما یکسره باید برود سمت خدا، شوخی و هزل و لطیفه نکند مردممان را ز بن فطرتشان سخت جدا. در پی یک فقره نامه تصدیق کتاب، ندود کاتب بیچاره از این جای به آن جای و شود دست به آب! یک کمی رونق زیبایی و تفریح و خوشی لازمه یک شهر است، دود و دم قاتل انفاس خوش آن شهر است. هنر از هر رقمش ضد فشار و غم و افسردگی است، هنر خوب خودش زندگی است. بعد از اشباع بطون از نون و آب و نخوداب، واجبه تغذیه معنوی ذهنای مردم با کتاب، با نشان دادن یک فیلم ناب، با خورشت سنگلج و شهر تیارت.