• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • آدم کجا ز میوه ممنوعه چیده بود ؟
  • در آداب امتحان دادن سایبری
  • ابعاد و اعماق اختلاس
  • در علم و تقوای مدیر متواری بانک ملی
  • در سلطنت تخم مرغ
  • آقا اجازه! رئیس دفترمان را برکنار می‌کردیم
  • عیال مربوطه! کجا هستید؟
  • شهید علی کمال
  • یادش به خیر قذافی دیوانه!
  • کیمیایی در سال 57: تلویزیون باید معنی نماز کند
  • نقش صاصی مانکن در انتخابات آتی
  • نکاتی از سر نفخ
  • اینترنت همین الان هم ملی است!
  • جهالت، مدلی دیگر
  • جهالت
  • قرة عین المحمود
  • عنوان موجز!
  • کامران نجف زاده؛ قهرمان اطلاع رسانی آوانگارد
  • در عجبم از سعید ترشیزی
  • عربا ذکر تو گویم!
  • در باب حاج حسن شایانفر
  • خدایا شکر
  • Game over, Usa مبارک لایبارک
  • وقتی مهاجر می شویم
  • محاکمه ائمه‎ی فتنه
  • امان از دل " متکی"
  • اندر انکشاف ملاصدرای تقلبی
  • مشایی: پیامبر اسلام ایرانی بوده است!+ برکناری متکی
  • نطق مرجع عالیمقدار درآمد
  • بیانیه شاه پسندانه
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
دوستان من
  • ايرج نظافتی
  • نخل
  • يونس در اقيانوس
  • امید مهدی نژاد
  • کسی مثل هیچکس
  • هم‌اندیشی استادان و نخبگان دانشگاهی
  • پارازیت معکوس
  • هافنیوم
  • طلبه ماهشهری
  • کامران نجف زاده
  • بيراهه
  • یک نویسنده اصولگرا
  • برادر ابوذر
  • گاه‌نوشت‌یک‌معلم
  • تقی دژاکام
  • شمارش معکوس
  • ابوهژیرستان
  • افزایش بازدید
  • نان و کتاب
  • کوچه صداقت
  • باران جوانی
  • خ ا ت و ن
  • ارزش نیوز
  • تسنیم
  • افاضات
  • مهدی ابراهيم زاده
  • پرستوی مهاجر تو
  • قهقهه
  • آقای زائری
  • دست دوم
  • ایشون رو برق گرفته
  • کافه گودو
  • چرند نامه
  • کاملاَ شخصی
  • نان و کتاب
  • فانوس دریایی
  • لطفا اين جا چرت نزنيد
  • فؤاد
  • کتونی
  • خروس بی‎محل
  • بسيج دانشجویی دانشگاه صنعتي بیرجند
  • تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی
  • سیدیاسرجبراییلی
  • بچه محل
  • آرش فهیم
  • نازنين يار
  • بانک مقالات فارسی
  • فتح
  • منبرنت
  • بابک اسماعیلی
  • لیلاخاتون باقری
  • استاد بعد از این
  • نبات تلخ
  • مشق باران
  • آنتی بالاترین
  • فقیر
  • احسان ساکت
  • طلبه نسل سوم
  • کلاشينکف ديجيطال
  • گالری بزرگ عاشقانه‌ها
  • بصیرت
  • جزیره مجنون
  • کوچه صداقت
  • ایستگاه بهشت
  • یک طلبه ماهشهری
  • چاپار قصه
  • کاریکاتوریست مجازی
  • واژه های بارانی
  • بزمانه
  • چای قندپهلو
  • محمدصالح مفتاح
  • فروشگاه اینترنتی
  • محرمانه ها
  • خط شکن
  • فلسفه اخلاق اسلامی
  • گلدسته
  • اسکالپل
  • محسن مالکی
  • کافیشاه
  • برادرزاده علامه محمدرضا حکيمی
  • برزک هميشه آباد
  • خاگينه
  • بسیج صنعتی بیرجند
  • دکتر عبدالرضا داوری
  • هرچی‌بخواهی‌اینجا‌هست
  • سیاستمدار سادیسمی
  • اخبارالعلما
  • خلوت انس
  • شاهد بیاورم؟
  • پرتگاه شبرنگی
  • ابابیل
  • ابله نامه
  • مرحوم گل آقا
  • ما ز بالاییم...
  • هفت مضراب
  • قلم سفید
  • دارالمجانین
  • قمار عشق
  • کتاب نيوز
  • راه عشق
  • احسان شریعتی
  • پررتگاه شبرنگی
  • آموزش برنامه نویسی و طراحی وب
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



میرزا قلی‌خان راپورتچی
راپورت ایام
خراب پرسپولیس
نویسنده: میرزا قلی‌خان راپورتچی - ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

برای کیهان ورزشی:

    شب زود می‎خوابم تا فردا صبح علی‎الطلوع دم ورزشگاه آزادی باشم. بازی 3 بعدازظهر شروع میشه ولی هر کی از 6 صبح درب ورزشگاه رو از جا نکَنه، از جا خبری نیس. کاش بلیط گیرم بیاد و به تور «کامبیز اراذل»، برای تهیه بلیط بازار سیاه نیفتم. مسواک رو یادم نیس زدم یا نه ولی بوق خاور رو از زیرزمین آوردم و خوب پاک کرده و سابیدم و زیر تشک کردم تا صبح یادم نره. پرسپولیسی‎ام ولی از سپاهان هم بگی نگی خوشم میاد ولی خب بچه طهرونی گفته‎ان؛ ناسیوناریسمی گفته‎ان! یک‎هفته دیگه امتحانا شوروع میشه و هنوز یه خال هم نخونده‎ام. عشق فوتبال دربه‎درم کرده؛ عشقِ بردن پیروزی. گره‎ی عاطفی گرفتیم بسکه چن سالیه پیروزی هیچی نشده؛ ای بخشکی بخت. تا صبح هی این ور اون ور شدم از بس بوقه اذیتم کرد. یه ناهمواری عمده در تشک ایجاد کرده بود. هی خواب می‏دیدم از طبقه دوم ورزشگاه آزادی هولم میدن پایین و نرسیده به زمین شیهه‏کشان از خواب بیدار می‏شدم و تا 6 دقیقه‎ی تمام قلبم مثل یه عضو مرغ طپش می‏نمود. از زیر تشک درش آوردم و تکیه‏اش دادم به دیفال. مونده بابام ببینه. صبح پا میشم و می‏بینم نیس. همه اتاق رو نیگا می‏کنم نیس. واکنش شدیدی نشون نمی‏دم که ملتفت بشن. ساعت 5 صبحه و من فقط یکساعت وقت دارم. همه جای خونه رو پاورچین می‏گردم ولی هر چی می‏گردم کمتر پیدا می‏کنم. بی‏خیالش میشم و می‏خوام بزنم بیرون که بوقم رو سربرآورده از سطل آشغال گوشه‎ی حیاط می‏بینمش. کار کار مادرمه. برش می‏دارم و راه میافتم.

 توی مترو، هم‏قطارانی رو می‏بینم که در طول سال، محاله این موقع بیدار باشن؛ درست مث خودم. چشما رو میمالن و هی خمیازه میکشن. همشون پرسپولیسی‎ان. اگر هم نباشن بروز نمیدن که در این صورت جاشون توی چاله متروست. دم در ورزشگاه، دوقبضه آدم وایستاده؛ اینا دیگه کین؟ به هر وسیله‎ای هست بلیط می‎خرم و به درون ورزشگاه می‎خزم. وقتی از ورودی رهایی پیدا می‎کنم می‎بینم لباسم رنگی شده، بعد می‎فهمم از رنگ‎های نخشکیده اون پسری آغشته شده که سراسر وجودش از رنگ‏آمیزی مضحکی مسخ شده بود و به انسان نمی‎مانست. دنبال جایی می‎گردم که بعدازظهر که بازی شوروع می‎شه آفتاب سیخ نشه تو چشام؛ جایی کاملاً در وسط و مسلط به میدان.

هر رقم آدمی که بخوای اینجا هست جز کسانی که برای سلامتی خودشون برنامه دارن. 4 ساعت به بازی مونده و اینا هی دارن انرژی مصرف می‎کنن و حساب وقت اضافی و کالری‎ای که نمی‎ماند را نمی‎کنند. (فلاش فوروارد:) گل اول رو که پیروزی زد کرجی‎ها بدون رادیو فهمیدن. یعنی در کرج هم می‎شد بدون رادیو و تلویزیون بازی رو دید و شنید. صدای ناشی از هیجان تماشاچیان در گل اول، ابتدا به گوش نمی‎رسید؛ چون گوش آدمی، فقط صداهایی با فرکانس معمولی را می‎شنود اما ولوم که پایین‎تر آمد گوش ما هم شنید و سوت کشید؛ من ملتفت هیچی نبودم، وقتی جو ملتهب شد بدون توجه به لیدرها بوق می‎زدم؛ گاه و بیگاه. هوای استادیوم با تحرکات تماشاچی‏ها گرم‏تر به نظر می‏رسید؛ توی اردیبهشت، هواش عین تیرماه بهار! بود. چند متر آن‎طرف‎تر یکی خوندماغ شده بود و با این حال داد خودش را می‎زد و متوجه نبود. عده‎ای هم قلوه‎سنگهایی به جرم حداقل 500 گرم به سمت هواداران سپاهان و داخل زمین پرتاب می‎کردند. یک لحظه از بودنم در اونجا پشیمان شدم. آقای رادان یک تنه پاشده بود اومده بود نظم برقرار کنه. عده‎ای ناسزاش می‎گفتن و عده‎ای به نفع‎اش شعار می‎دادن ولی او کار خودش رو انجام می‎داد. با عینک دودی کمی مقبول‎تر شده بود. گل اول سپاهان مصادف شد با این که سطح صدای استادیوم چند لِوِل بالا بگیرد و همان بالا ثابت بماند. قبلاً بالا و پایین می‎شد ولی این بار دیگه پایین نیامد. عده‎ای از حال رفتند و سردست شدند. بازی که به وقت اضافه کشید عده‎ای مأیوسانه داشتند خارج می‎شدند که پیروزی به گل دوم رسید و اونها شروع کردن به برگشتن. گل دوم، سردار رادان را اکتیوتر کرد و هی این طرف و آن طرف می‎دوید و دیگه عینک به چشم نداشت. داور سوت پایانی رو که زد با همه دیوارهای انسانی پلیس، عده ای پریدند وسط زمین. کنترل از دست پلیس و مافوق پلیس در رفته بود. اینجا بود که ماندن در ورزشگاه رو به مصلحت خود، خانواده‎ و انسانیت ندانستم و بلند شدم، اما خارج شدن از این مهلکه به سادگی میسور نبود. نیکبخت میکروفون را گرفته بود و داشت از پرسپولیسیِ دوآتشه بودن خود پرده بر می‏داشت که تونستم خارج بشم.

توی پارکینگِ خودروهای سواری، ماشین‎هایی بودند که شیشه عقب و جلو نداشتند. شاید برای گرما این کار را کرده بودند و یا شاید تماشاچی‎نماها برایشان این کار را انجام داده بودند. آمبولانس‎ها با تمام ظرفیت به‎کار بودند. یک صحنه جنگی تمام عیار. میکروفون به دست کریم باقری بود و ورزشگاه در حال همخوانی مصرع لالا لای لای، لالا ... لالا بود که پریدم بالای اتوبوس تهرانپارس. وردی خواندم و جایی برای ایستادن پیدا کردم. چو انداخته بودن که توی اتوبوس‎ها مأمور هست ولی با این حال، اتوبوس هنوز راه نیفتاده شیشه‎ی عقب نداشت. گرمایی در حدود 39 درجه سانتی گراد و رطوبت حول و حوش 97 درصد خصوصیت هوای اتوبوس منحصر به فرد ما بود. تتمه انرژی‎ها داشت در اتوبوس‎ها تخلیه می‎شد. برخی به رغم لاغری، توانی مضاعف داشتند و یک هل دادن آنها ممکن بود شما را از پنجره خلفی به بیرون هدایت کند. راننده از ترس جان خود دم نمی‎زد چه برسه به تلاش برای حفظ بیت المال. بوقم در یکی از اجتماعات شکننده‎ی درب خروجی از دست رفته بود و من حالا در اتوبوس متوجه شدم که همراهم نیست. اتوبان تهران کرج مسدود بود و وسط اتوبانِ قفل شده، فرصتی فراچنگ آمده بود برای تخلیه کالری‎ها از راه کمر. دانسینگ بی‎سابقه در اتوبان تهران کرج حدود یکساعت به طول انجامید و ما با آخرین ورژن رقص اعم از ماهواره‎ای و سنتی و باباکرم، و تغییرات پدید آمده در آنها کاملاً آشنا شدیم. ساعت 1.5  صبح قدیم با پیراهنی چاک خورده و حالی نزار و شکمی گشنه به خانه رسیدم و به دیداری مفصل با پدرم که با گزمه مخصوص دزدگیری لب حوض به انتظارم نشسته بود نائل شدم. به خاطر صدمات ناشی از این ملاقات، بیش از این نمی‎توانم برایتان بنویسم. تا بازی بعد و صدمات بعدی التماس دعای خیر.

فرهاد سک سک

نظرات ()



توضیح آقای زائری
نویسنده: میرزا قلی‌خان راپورتچی - ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

    آفای زائری در پست جدید خود توضیح داده است:

 من اساساًحفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی را واجب می دانم و  به خط قرمز هایی چون ولایت فقیه عمیقا باور دارم و اینها را تعارف و شعار نمی دانم و اگر حرص و شوری هم در نوشته ها و گفته ها بروز می دهم از اصرار برای برخورد عقلانی و منطقی برای حفظ این حقایق درخشان است و اگر اختلافی هم هست تفاوت در فهم راه و شیوه است نه در اصل ماجرا ... اگر به اجبار حجاب عقیده ندارم نه از سستی باورم نسبت به حجاب است بلکه بر عکس از آنجاست که  اجبار آن را وظیفه نظام اسلامی نمی دانم . اگر ساخت گنبد و بارگاه برای حضرت امام خمینی را نادرست می دانم نه از بی اعتقادی و عدم محبت به آن احیاگر اسلام که از اصرار برای حفظ باور مردم است .اگر به دخالت گسترده روحانیت در سیاست معترضم نه از باورم به سکولاریسم بلکه از حرصم برای حفظ منزلت و جایگاه روحانیت است و...

نظرات ()



قاتل این مادر مظلوم را اسطوره نکنید
نویسنده: میرزا قلی‌خان راپورتچی - ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

   

مثل همیشه، زیبا و غنی و مستند و به‌روز و افشاکننده، برادر و دوست خوبم پیام فضلی‌نژاد عزیز در کیهان امروز یکشنبه ۷ اردی‌بهشت دست رسانه‌های جنجالی را در پرونده شهلا جاهد رو کرده است بدین سیاهه:

1- در یک فرآیند قضایی پنج ساله، 27 قاضی عالی رتبه کیفری به پرونده جنایت یک زن (شهلا، همسر صیغه ای یک فوتبالیست) مبنی بر قتل فجیع «مادر» دو فرزند (لاله) بررسی و رسیدگی کرده اند که 20 تن از قضات، به مجرمیت و اعدام متهمه (قصاص نفس) رأی داده اند. حکم اعدام پیش از صدور، حداقل با ده فرضیه متفاوت برای نقض دادنامه روبرو بود، اما همه فرضیات در دوره زمانی نیم دهه در شعب گوناگون دیوان عالی کشور سنجیده شد و هیچ گاه ادله ای مثبت و متقن برای اثبات برائت قاتل به دست نیامد. هربار که حکم اعدام قاتل آن «مادر» صادر شد، مرجعی با اختیارات ویژه قضایی آن را نقض کرد. نخستین بار پس از قطعی شدن رأی قصاص، دفتر نظارت و پیگیری قوه قضاییه (در هنگام حاکمیت ماده 2 قانون اختیارات ویژه رئیس قوه) پرونده را به هیئت تشخیص دیوان عالی کشور فرستاد، اما حکم اعدام تأیید شد. دیگر بار در اقدامی کم سابقه، همان مرجع پرونده را به شعبه هم عرض هیئت تشخیص ارجاع داد که باز هم حکم اعدام متهمه تأیید شد. روز 24 بهمن 1386، این بار شخص رئیس قوه قضاییه بود که با استناد به اختیارات ویژه اش (مصرح در اصلاحیه ماده 18 قانون تشکیل دادگاه های عمومی و انقلاب) خواستار بررسی مجدد حکمی شد که از سوی همه مراجع قضایی بدوی، عالی و ویژه تأیید شده است. این چنین، پس از نیم دهه، برای سومین بار اجرای رأی اعدام مجرم به تعویق افتاد و این پرونده جنایی برای رسیدگی مجدد به شعبه 1147 مجتمع قضایی بعثت تهران ارجاع شد. در همین میان، رئیس قوه قضائیه از وجود «اطاله دادرسی» در مجموعه اش نیز گله کرد!
2- قاتل نه تنها قصاص نمی شود، بلکه به «اسطوره عشق» بدل می گردد. او از درون زندان اوین با خبرنگاران حوادث به گفت وگوی تلفنی می نشیند و آنان نیز روایت های خود از «کفش های صندل قاتل»، «اتاق زیبا و مجلل شهلا در بند زنانه»، «دامن های چین دار» و گفت وگوهای روزانه اش با فوتبالیست سابق را در نشریات منتشر می کنند. همزمان، دو جبهه رسانه ای از «قاتل» شخصیتی اسطوره ای خلق کرده اند. رسانه های شبه روشنفکری و اصلاح طلب می نویسند که مجرم «قربانی عشق سوزناک خود» شده و «شهلا چون بمب عشقی ترکیده است!» برای آنها که قاتل را «شیک پوش ترین زن زندان اوین» لقب دادند،(1) «صدای زیبا» و «آوازه خوانی» یک زن، مهم تر از جنایت و مکافات مجرمی بود که با 37 ضربه چاقو مادر دو فرزند را از پای درآورد. روزنامه های این طیف در گزارش هایی خود از جلسات دادگاه و تحولات قضایی پرونده، رأی بر بیگناهی متهم می دهند و در مقابل، از دسیسه چینی یک قاضی ویژه جنایی برای «قتل» شهلا -و نه قصاص او- می گویند و مراجع قضایی و پلیس آگاهی را متهم به تلاش برای کسب اعتراف دروغ از شهلا می کنند. به اشاره ماهنامه توقیف شده «زنان» (وابسته به حلقه سیاسی کیان)، چند دخترک و پسرک «کمپین یک میلیون امضاء» برای لغو حکم اعدام قاتل در برابر دفتر «سازمان ملل متحد» درتهران تجمع غیرقانونی راه می اندازند و «سازمان عفو بین الملل» در حمایت از آنان بیانیه می دهد. رسانه های زرد و لمپن نیز، خبر تولید فیلم زندگی قاتل آن «مادر» را تیتر می کنند. بازیگری که همه شهرتش را مدیون شباهت به آوازه خوانی فاسد است، آزادانه در زندان با «شهلا» دیدار می کند و شایعه بازی اش در نقش قاتل را دامن می زند و سپس به دروغی کهنه، از شایعه سازان گله می کند که چرا «خیال پرداز هستند!» در آخر، قاتل برای پایان دادن به شایعات سینمایی، شخصاً وارد میدان بازی می شود و در هفته نامه ای که از قضا به یک «قاضی دادگستری» تعلق دارد، ابتدا ترهاتی درباره احساسات عمیقش می بافد و بعد، بازیگر نقش خودش را هم مشخص می کند و می گوید: «هنرپیشه ای که قرار است این نقش را ایفا کند، باید هنرمند فوق العاده ای باشد!»(2)
3- روشنفکران و لمپن ها در یک نقطه با هم به همگرایی می رسند: دفاع از «قاتل» یک «مادر» و البته «جنایت» را به «سرگرمی» بدل کردن! فیلمی مستند به نام «کارت قرمز» در ستایش از شخصیت «قاتل» تولید می شود و از او تصویر یک زن قدرتمند را می سازد؛ زنی که قاضی پرونده را با استدلال های منطقی و دفاعیاتش گیج می کند! روایت نه تنها «مستند» نیست، بلکه آشکارا «جعلی» است، تا جایی که آژانس خبری دولت انگلیس، کارگردان آن را متهم به خروج از «بی طرفی» و «کوشش زیاد» برای دفاع از قاتل می کند. در فیلم، فوتبالیست سابق در دو موقعیت مکانی متفاوت بازی می کند. اول، در اتاق خواب همسر مقتولش (لاله) در حال جست وجوی وسایل او است و در کمد لباس های او را باز می کند و برای فیلمساز از لباس های تازه اش حرف می زند! پس از آن، تصاویری از این فوتبالیست در خانه «شهلا» پخش می شود. این تصاویر مستهجن را که قاتل در اختیار فیلمساز گذاشته، حکایت رفتارهای... این زن جنایتکار با فوتبالیست در ماه های پیش از ارتکاب قتل است. فیلمساز با تأکید بر چنین سکانس هایی و پس از به راه انداختن بازی هدفمند نمادها و نشانه های بصری در ذهن مخاطب، قاتل را «قربانی یک عشق سوزناک» تصویر می کند که «بی گناه» است. همزمان با قطعی شدن رأی قصاص، فیلم 74 دقیقه «کارت قرمز»، در آذرماه 1385 برای رقابت در بخش «یوریس ایونس» نوزدهمین فستیوال بین المللی فیلم های مستند آمستردام راهی هلند می شود تا مقامات «ویژه» اروپایی با پتانسیل های ناشناخته سینمای ایران برای گسترش ایدئولوژی سیاه «ناتوی فرهنگی» بیشتر آشنا شوند. رسانه های غرب، جنجالی را علیه اجرای حکم شرعی قصاص به پا می کنند و از «معصومیت لگدمال شده» سوژه فیلم (قاتل) می گویند. سپس، این فیلم در مهرماه 1386، با موافقت مدیرعامل «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی» در نخستین دوره جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران (سینما حقیقت) به نمایش درمی آید، تا احتمالاً براساس منشور این جشنواره، «رویکرد صیانت از هویت ملی مبتنی بر انگاره های شرقی، دینی، ایرانی» و... را متجلی کند! فیلمساز از فرصتی که «محمد آفریده» به او داده، تشکر می کند و در آخر، مدعی می شود که به سبب ساخت این فیلم، حکم اعدام مجرم برای سومین بار نقض شد!(3)
4- کجا ایستاده ایم؟ مادری قربانی هوس رفیقه یک فوتبالیست شده است. روز 7 مهرماه 1381، زنی با 34 ضربه چاقو در میدان کتابی تهران، مادر دو فرزند را به سبب شهوت حماقت بار خود کشته است. قاتل همچنان، مصرانه می گوید که از 14 سالگی خاطرخواه آن فوتبالیست بوده و سال ها بعد، شماره تلفنش را مخفیانه، توسط دوستی به وی رسانده است و این چنین، ارتباطی که یک سوی آن به «رابطه آنچنانی» و «مواد مخدر» و سوی دیگرش به «قتل فجیع» یک مادر می رسد، آغاز شده است. قاتل حریم خانواده ای را مخدوش کرده است. شوهر زنی را فریفته است که آن زن، مادر دو فرزند بوده است، اما سخنی از آن مادر (مقتول) و فرزندان نوجوانش نیست. اغلب نشریات ما، رسانه های الکترونیک ما، سینمای مدعی «حقیقت» ما و... رأی قاطع مراجع عالی قضایی و 20 قاضی متخصص را به کناری نهاده اند و از «کفش های صندل»، «عشق سوزناک»، «شیک پوشی» و «اتاق مجلل» قاتل در بند زنانه زندان اوین می نویسند؛ اتاقی که به نوشته هفته نامه «شهروند امروز» «دور تخت خوابش را پرده ای کشیده، پرده را که کنار بزنی، روی دیوار عکس های ناصر چیده شده است.»(4)
5- چرا چنین شده است؟ چون این رسانه ها ولایت فرهنگ اومانیستی غرب را پذیرفته اند و به انانیت و فرعونیت خود قسم خورده اند که اصالت را به «لذت» بدهند، نه به «عدالت». اعدام قاتل این «مادر» در فلسفه مجازات اسلامی، در عین «عدالت»، عطوفت است و رحمت. اگر چنین شود، هم «جامعه» از بمب های تبلیغاتی ای که شهوت قاتل را تیتر یک و «جنایت برای فحشا» را تبلیغ می کنند، نجات می یابد و هم «مجرم» با مرگ (قصاص)، از فزونی بار گناهانش کاسته می شود که به مصداق آیه ای از آیات سوره بقره: «در قصاص کردن، زندگی است.»(5) امام خمینی(ره) همواره با تأکید بر این که «اجرای حدود الهی برای حفظ حقوق بشر است»، در تمایز «راه الهی» از «راه شیطانی» به فرق میان «اعدام های اسلامی» با «اعدام های غربی» اشاره کردند و فرموده اند: «اعدام هایی که در اسلام است، اعدام های رحمت است. یک طبیبی است که چاقو را برداشته و یک جامعه را از یک موجودی که اگر باشد، فاسد می کند جامعه را از شر این نجات می دهد جامعه را. یک حد از حدود الهی وقتی که واقع بشود، یک جامعه اصلاح می شود.»(6) ایشان در تبیین رحمت بودن حدود الهی برای شخص مجرم می فرمایند: «آن هایی که ریشه عذاب را می دانند، آنهایی که معرفت دارند که مسائل عذاب آخرت وضعش چیست... برای آن کسی که فساد کن است، اگر او را از بین ببرند یک رحمتی است بر او.»(7)
یک بار دیگر به صورت مسئله نگاه کنید و سپس شعار دروغین حامیان قاتل را که در لفافه دفاع از حقوق زن پیچیده شده است. به قضاوت بنشینید.
هر دو سوی ماجرا «زن» هستند. در یک سو زنی هوسران و قاتل و در سوی دیگر زنی که مادر دو فرزند است و بدون هیچ گناهی با 34 ضربه چاقوی زن قاتل به قتل رسیده است. حالا سؤال این است که چرا باید میان یک زن قاتل و یک زن مظلوم و مقتول، جانب زن قاتل گرفته شود؟ و این جانبداری مشمئزکننده را «دفاع از حقوق زن»! قلمداد کنند. مگر آن مادر مظلوم که با قساوت به قتل رسیده، زن نیست؟ بنابراین بدیهی است که مقصود شارلاتان های داخلی و خارجی از دفاع از قاتل، گسترش فساد، ترویج قتل زنان پاک است. و قوه قضائیه در این ماجرا آلت دست مروجان فساد و فحشا بوده است.
باب این نقد و بررسی را مفتوح می گذاریم. امید داریم که رسانه های ما «جنایت» را به «سرگرمی» بدل نسازند و ارزش ها و حکمت های الهی را بازیچه منافع مادی برای افزایش «تیراژ» خود نکنند. انشاءالله، نظام دادرسی قضایی ما نیز به این نوشتار، خیرخواهانه بنگرد و نقش چنین فرآیندی را بر خود واجب فرض کند.

یادداشت ها:
1- «بر سر بمب عشق چه می آید؟» هفته نامه شهروند امروز، ویژه نوروز 87 شماره 41، ص 83
2- «شهلا جاهد: نقش مرا مریلا زارعی بازی کند»، هفته نامه امید جوان، شماره 573، 31 فروردین 87، ص4
3- «مستند مهناز افضلی حکم اعدام شهلا جاهد را نقض کرد»، خبرگزاری فارس، 25 بهمن 1386
4- حدیثی از پیامبر اعظم(ص) به معنای «بهشت زیر سایه شمشیرها است.» و نیز، نک: تفسیر حضرت امام خمینی از این روایت در صحیفه نور.
5- سوره مبارکه بقره، آیه 179، «فی القصاص حیاه»
6- صحیفه امام خمینی(ره)، جلد 8، صفحه 333
7- صحیفه امام خمینی(ره)، جلد 19، صفحه115

نظرات ()